نگاهی به ماهیت استراتژی‌های امریکا در خاورمیانه

اگر مربع‌مستطیل مفروضی را روی منطقه خاورمیانه طوری قرار دهیم که مرکز آن در ایران و خلیج‌فارس قرار گیرد، دو ضلع ‌شمالی آن آسیای مرکزی و قفقاز و دو ضلع جنوبی آن به ترتیب سودان و عربستان و شمال آفریقا (مصر) را دربرخواهد گرفت. این منطقه، به‌طورمفروض خاورمیانه بزرگ مورد نظر امریکا را شکل می‌دهد و منطقه‌ای است که هشتادوپنج‌درصد جمعیت مسلمانان جهان، بیش از شصت‌وپنج‌درصد منابع نفت و گاز دنیا به‌غیر از منابع زمینی دیگر را در بر می‌گیرد. از نفت و گاز مهمتر شاید تنوع و تعدد قومی ــ مذهبی، اختلافات مرزی برجای‌مانده از عصر استعمار و دولتهایی با اشکال حکومتی متفاوت، منطقه خاورمیانه را به یکی از مهمترین کانونهای بحران‌انگیز جهان تبدیل کرده‌اند. ازسوی‌دیگر استقرار رژیم صهیونیستی اسرائیل در قلب خاورمیانه در سال 1947 با حمایت قدرتهای بزرگ جهان به‌ویژه ایالات‌متحده امریکا، به امواج بحرانی این منطقه دامن زد؛ چنانکه می‌توان گفت هم‌اکنون واشنگتن سرنوشت منافع ملی خود را در منطقه با منافع ملی اسرائیل گره زده است.
حضور سلطه‌گرایانه بریتانیا و فرانسه طی یک قرن تا پایان جنگ جهانی دوم و صدور اعلامیه بالفور دایر بر اعطای سرزمین به دولت ملی یهود و حضور میلیتاریستی امریکا بعد از جنگ جهانی دوم در منطقه و دست‌زدن به کودتاها و انقلابهای پی‌درپی به منظور به‌کرسی‌نشاندن مهره‌های خود در مقابل سرکوب اراده ملتها همراه با رفتار حقارت‌آمیز، باعث شده‌اند ملتهای منطقه نسبت به غرب نگاهی کینه‌توزانه از خود بروز دهند.
در دوران جنگ سرد به دلیل نفوذ شوروی، حضور امریکا در خاورمیانه محدود و نسبی بود، اما امروز در شرایط سلطه نظام تک‌قطبی و به‌ویژه پس از حادثه یازدهم سپتامبر 2001، دولت امریکا با اتخاذ یک سیاست یکجانبه‌گرایانه به پشتوانه بهانه‌کردن حادثه مذکور، خود را مجاز می‌داند در تمام ابعاد زندگی مردم منطقه دخالت ناروا داشته باشد. هم‌اینک امریکا با به‌راه‌انداختن جنجال تروریسم و این‌که خاورمیانه اسلامی کانون تولید تروریسم است، موجب خدشه‌دارشدن چهره مسلمانان شده، به‌طوری‌که امروز مسلمان‌بودن و یا حتی خاورمیانه‌ای و شرقی‌بودن، جرمی مضاعف در محافل غربی به‌شمار می‌رود. علاوه‌براین دولت امریکا با بهره‌گیری از شبکه‌های تبلیغاتی خود که غالبا در دست سرمایه‌داران صهیونیستی است، افکار عمومی مجامع غربی را به سوی ضدیت با مسلمانان هدایت می‌کند.
مساله بااهمیت‌ این‌که هیچ ملتی در جهان، به اندازه مردم امریکا مطیع و گوش‌به‌فرمان شبکه‌های ارتباطی نیستند. مردم امریکا به‌گونه‌ای ساده‌لوحانه هرآنچه را که دستگاههای تبلیغاتی و دیپلماتیک امریکا علیه هر کشور دیگر بیان می‌کنند، بدون چون و چرا می‌پذیرند. به‌همین‌دلیل هر روز سطح علاقمندی مردم امریکا به مسائل سیاسی کاهش پیدا می‌کند؛ زیرا به مردم امریکا آموخته شده است سیاست نیز همچون تمامی مشاغل دیگر، یک تخصص است، نه یک سرگرمی. آنها قبول کرده‌اند که هرکس علاقمند به مسائل سیاسی است، باید درس سیاست بخواند و آن را به‌عنوان شغل اختیار کند. مردم امریکا معتقدند سیاستمدارانشان به‌اندازه‌ای حرفهای یکنواخت و مکرر بر زبان آورده‌اند که آنها دیگر نسبت به سیاست بی‌علاقه شده‌اند.
در امریکا و عموما در غرب، مردم از نظر پایبندی به علائق و مسئولیتهای اجتماعی به دو گروه تقسیم می‌شوند: گروه کثیری که زندگی مدنی را دنبال می‌کنند و با کارکردن روزانه درآمد به‌دست می‌آورند و به‌ زندگی خود ادامه می‌دهند و گروه اقلیتی که با عضویت در احزاب سیاسی، زندگی خود را وقف فعالیتهای سیاسی ــ اجتماعی می‌کنند. این گروه غیر از زندگی متداول خانوادگی، بخش قابل‌ملاحظه‌ای از ساعات خود را به امور سیاسی ــ اجتماعی تخصیص می‌دهند. این گروه، همان افرادی هستند که در انتخابات مشارکت فعالانه دارند.
برای ملت امریکا، دو اصل درکل از اهمیت حیاتی برخوردارند: امنیت و رفاه. دولتمردان امریکا نیز این دو خواسته مردم را به‌طورنسبی تامین می‌کنند و خود به بازیگری سیاسی برای دستیابی به قدرت و ثروت ادامه می‌دهند. در طول تاریخ، در تمام کشورها همیشه اقلیتی خاص بر اکثریت حکومت ‌کرده است؛ منتها امروزه در کشورهای غربی و دموکراتیک قدرت و ثروت به‌نوبت در دست این اقلیت قرار می‌گیرد اما در کشورهای غیردموکراتیک، قدرت و ثروت در دست چند خانواده وابسته به یکدیگر در چرخش است. به‌همین‌دلیل در این کشورها هرکس که بیرون از دایره خانوادگی حاکمان است، کوشش می‌کند به هر طریق ممکن ــ درواقع به همان روش مشهور پارتی‌بازی ــ خود را به هرم قدرت خانوادگی نزدیک کند. در کشورهای دموکراتیک ازآنجاکه قدرت در میان همان اقلیت نهادینه شده و نهادهای مدنی مثل احزاب قدرت را تقسیم می‌کنند و دست ‌به دست می‌چرخانند، شرکت و ورود به دایره قدرت و ثروت تاحدودی برمبنای اصل پارتی‌بازی پیش می‌رود اما در کل شرط اصلی، فراگیری قواعد بازی و اطاعت از مراکز قدرت است. بنابراین در ذات این دو شکل از حکومت تفاوتی وجود ندارد بلکه تفاوت در عملکرد آنها است؛ به‌عبارتی در نظامهای دموکراتیک این فرایند با شکل دلپسندتری عملی می‌شود.

طرح مساله
پس از جنگ جهانی دوم، شالوده نظام چندقطبی از میان رفت و نظام دوقطبی بر سیستم بین‌المللی حاکم شد. این نظام دوقطبی تحت رهبری لیبرالیسم امریکا و سوسیالیسم شوروی، بر پایه قدرت نظامی مستقر گردید. از بحران برلن در سال 1947 نطفه جنگ سرد بسته شد و بر نظام بین‌المللی مستولی گردید. نظام دوقطبی با تشکیل پیمان نظامی ناتو (1949) و پیمان نظامی ورشو (1955) مسابقه تسلیحاتی گسترده‌ای را بر جهان حاکم کرد؛ چنانکه دولتها مجبور شدند بخش قابل‌ملاحظه‌ای از درآمد ملی خود را به تامین تجهیزات نظامی تخصیص دهند. با دو نیمه‌شدن جهان، قدرتهای میانی و کوچکتر دنیا به‌ناچار باید زیر چتر حمایتی دو قدرت بزرگتر قرار می‌گرفتند.
در دوران جنگ سرد، جهان در بازی دو قدرت با بحرانهای تهدیدکننده امنیت جهانی ــ از جمله بحران کره و بحران کوبا ــ روبرو شد. در خاورمیانه رقابت بر سر تصاحب منابع نفتی، قدرتهای بزرگ را در برابر یکدیگر قرار داد. کشورهای خاورمیانه که یکی وابسته به شرق و دیگری دنباله‌رو غرب بود، بارها تا مرز جنگ تمام‌عیار پیش رفتند. سلطه روح میلیتاریستی بر جهان و به‌ویژه بر خاورمیانه، باعث شد درآمدهای حاصل از فروش نفت، صرف خرید اسلحه از امریکا و شوروی شود. رقابت این دو قدرت، خاورمیانه را با کودتاها و انقلابهای نامشروع بسیاری روبرو کرد؛ چنانکه این منطقه به بحرانی‌ترین نقطه جهان تبدیل شد. استقرار اسرائیل در منطقه و جنگهای تجاوزگرانه آن علیه اعراب نیز خاورمیانه را هرچه بیشتر درگیر بحران کرد.
خاورمیانه به‌عنوان شبه‌جزیره‌ای در نقطه اتصال اروپا ــ آسیا و آفریقا از موقعیت ژئوپولتیک و ژئواکونومیک برخوردار است. رقابت قدرتهای جهانی در دوران جنگ سرد و اینک سلطه امریکا، این منطقه را به بحرانی‌ترین نقاط جهان تبدیل کرده است. رفتارهای تجاوزکارانه و حقارت‌آمیز غربیها نسبت به مردم و دولتهای منطقه، خشم عمومی علیه غرب را برانگیخته است. غرب بی‌محابا به مقدسات ملتهای خاورمیانه توهین می‌کند. جالب‌آنکه آنها خودشان موجبات تحریکات خشم‌آلود مردم منطقه را فراهم می‌کنند اما از عکس‌العمل مشروع ملتهای مسلمان، به تروریسم تعبیر می‌نمایند. ازاین‌رو سوال اصلی مقاله این است: آیا امریکا در خاورمیانه واقعا به‌دنبال مبارزه با تروریسم، استقرار دموکراسی و اجرای موازین حقوق بشر است؟ سوال دیگر این است که امریکا در پناه حادثه مشکوک یازدهم سپتامبر، جز پاره‌ای اهداف آشکار، چه اهداف پنهانی را دنبال می‌کند؟
فرضیه مقاله این است که حداقل از قرن بیستم تاکنون، بروز هر حادثه مهم تاریخی ضمن‌اینکه نظام بین‌المللی را دستخوش تغییر کرده و بازیگران صحنه جهانی و قواعد ناظر بر بازیگری را تغییر داده است، بازیگران عمده بین‌المللی نیز با اقدام به ایجاد تغییر در نظام بین‌المللی، به همسوسازی ساختار سیاسی ــ اقتصادی منطبق با این تغییرات اقدام کرده‌اند. ازاین‌رو به‌نظر می‌رسد اگر حادثه یازدهم سپتامبر را مبدأ تغییر نظام بین‌المللی بدانیم، باید گفت ایالات‌متحده امریکا در واکنش به این مساله، با طرح ادعای رهبری نظام تک‌قطبی درواقع قصد دارد قواعد بین‌المللی را تغییر دهد و جهان و به‌ویژه خاورمیانه را با اهداف چندضلعی خویش همسو سازد.
امریکا با ترسیم جغرافیای جدید خاورمیانه و در پشت بهانه مبارزه با تروریسم و حمایت از حقوق بشر، در پی دستیابی به منافع اقتصادی سردمداران خویش است و در این راه حتی مجبور شده است زیادی‌خواهی اسرائیل را مهار کند و اسرائیلیها را پشت میز مذاکره با دشمن خونی‌شان، فلسطین، بنشاند. هم‌اکنون نومحافظه‌کاران مسلط بر هرم قدرت در امریکا، با نوعی خودستایی و برتری‌طلبی خواهان سرکوب بی‌رحمانه هر کشوری هستند که با منافع امریکا در تقابل است. حال‌آنکه به‌نظر می‌رسد علیرغم این تمایل جناح افراطی راست‌گرای حاکم بر امریکا، استراتژیهای ملی تنظیم‌شده در واشنگتن قابلیت همخوانی با شرایط و اوضاع کلی جهان در تمام ابعاد را ندارند؛ زیرا وابستگی متقابل اقتصادی ــ سیاسی و به‌ویژه امنیتی موجود میان کشورها، به‌گونه‌ای است که هیچ کشوری قادر نیست به‌تنهایی و با وجود قدرت بی‌رقیب نظامی، امنیت کامل خود را حفظ کند. کماآنکه گرچه امریکا پس از حادثه یازدهم سپتامبر، به پشتوانه قطعنامه 1368 شورای امنیت حق دفاع مشروع از خود را دریافت کرد و اعلام نمود حتی به‌تنهایی به جنگ علیه تروریسم ادامه خواهد داد، چنانکه در افغانستان به همین شیوه عمل کرد و در حمله به عراق نیز علیرغم شکل‌گیری پاره‌ای کدورتها به مخالفت روسیه، آلمان و فرانسه توجه نکرد و حتی مردم امریکا رستورانهای فرانسوی را در چند نقطه از کشور به آتش کشیدند، اما اینک بر سر پرونده هسته‌ای ایران امریکا ناچار شده است به دیپلماسی گسترده‌ای برای یارگیری علیه ایران متوسل شود. خانم رایس، وزیر امورخارجه امریکا، درخصوص پرونده هسته‌ای ایران تاکنون با بیش از پنجاه‌وسه رهبر و یا مقام برجسته کشورهای مختلف ملاقات و مذاکره کرده است و این امر نشان می‌دهد دیپلماسی نومحافظه‌کاران امریکا مجبور شده است به نوعی تعدیل در رفتار خود تن دهد.
امریکاییها در فردای جنگ جهانی دوم که نگران حمله تانکهای شوروی به اروپای غربی بودند، از فقدان یک استراتژی بزرگ مشترک فریاد برآوردند، تااینکه نظریه لیدل هارت تحت عنوان «استراتژی بزرگ» به کمک آنها درآمد و امریکا ناچار شد خود را به همکاری نزدیک با شوروی راضی کند. [i] ترومن، رئیس‌جمهوری امریکا، ابتدا به پشتوانه قدرت اتمی که آن را در ژاپن تجربه کرده بود، قصد داشت در مقابل شوروی با پیروی از استراتژی «انتقام همه‌جانبه» مقاومت کند. ازآنجاکه تهدیدات شوروی علیه اروپای غربی، جدی‌تر و مقدورتر بود امریکا با اقدام به تاسیس سازمان ملل متحد در سانفرانسیسکو، ارائه پیشنهاد طرح نظام پولی بین‌المللی و نیز با ارائه برنامه باروک دایر بر همکاری هسته‌ای با شوروی، دست از انتقامجویی برداشت و به نوعی مصالحه و همکاری روی آورد.
هم‌اکنون امریکا از چهار شرط پیشنهادی خود برای ایران مبنی بر متوقف‌کردن چرخه سوخت هسته‌ای، حمایت‌نکردن از تروریسم، اعمال دموکراسی و رعایت حقوق بشر و بالاخره همسویی با فرایند صلح فلسطین و اسرائیل، سنگین‌ترین شرط را بر عهده اتحادیه اروپا گذاشته و در مورد سه شرط دیگر نیز ضمن رایزنی با اتحادیه اروپا، این اتحادیه را در کنار روسیه، چین و سازمان ملل درگیر پرونده هسته‌ای ایران کرده است. ازاین‌رو همچون موارد پیشین، این‌بار نیز به‌نظر می‌رسد امریکا نخواهد توانست به‌تنهایی بر تمام منابع ثروت جهان مسلط شود.

نظم نوین جهانی
پس از فروریختن دیوار برلن به‌عنوان سمبل جنگ سرد در سال 1989 و بعد از سرنگونی اتحاد شوروی در سال 1990، جرج بوش پدر، رئیس‌جمهوری وقت امریکا در یک پیام رادیویی خطاب به جهانیان در تعطیلات آخر هفته ماه آوریل 1991، تئوری نظم نوین جهانی را به‌عنوان استراتژی ملی امریکا پس از جنگ سرد اعلام کرد و افزود جهان به این نتیجه رسیده است که نه نظام چندقطبی و نه نظام دوقطبی، بلکه تنها نظام تک‌قطبی است که می‌تواند صلح و امنیت جهان را تضمین کند و اینک ایالات‌متحده امریکا به دلیل قدرت اقتصادی و نظامی بی‌رقیب بیش از هر کشور دیگری استحقاق رهبری نظام تک‌قطبی را دارد. البته این اظهار در حقیقت منشور جناح نومحافظه‌کاران بود که از زمان ریگان با حمایت مالی لابی‌های صهیونیستی وارد نظام تصمیم‌گیری امریکا شدند.
جرج بوش پدر به دلیل ناکامی در حل بحران سوم خلیج‌فارس، در دوره دوم ریاست‌جمهوری شکست خورد و کلینتون از حزب دموکرات در سال 1993 وارد کاخ ‌سفید شد.

استراتژی نقشه راه
برای نخستین‌بار در تاریخ دیپلماسی امریکا نسبت به خاورمیانه، در سال 1975 یکی از مقامات بلندپایه وزارت‌خارجه امریکا اعلام کرد مناقشات خاورمیانه بدون حل مشکل فلسطین خاتمه نخواهد یافت و امریکا ناچار است واقعیت وجودی مساله فلسطین را به‌عنوان هسته اصلی و کانون درگیریهای اعراب و اسرائیل بپذیرد.
گرچه پیمان کمپ‌دیوید در سال 1978 میان انور سادات و مناخیم بگین و با وساطت کارتر، صلح را بین اسرائیل و مصر برقرار کرد و قاهره را با انزوای سیاسی دردناکی در میان کشورهای عرب مواجه ساخت، اما نتوانست به بحران خاورمیانه خاتمه دهد.
در سال 1987، همزمان با تشکیل انتفاضه اول، جرج شولتز، وزیر امورخارجه امریکا در دوره ریگان، انجام مذاکرات مستقیم میان فلسطینیان و اسرائیل را مطرح کرد و متعاقباً اعلام نمود امریکا حقوق مشروع و موجودیت حکومت فلسطین را به رسمیت می‌شناسد.
یاسر عرفات در سپتامبر 1988 با شرکت در پارلمان اروپا که در شهر استراسبورگ فرانسه تشکیل شد، قطعنامه‌های 242 و 338 را که بر قانونی‌بودن مرزهای 1948 اسرائیل و پذیرش دولت ملی یهود در 1947 دلالت می‌کنند، پذیرفت و تروریسم را در تمام اشکال و ابعاد آن رد کرد. به‌این‌ترتیب فلسطین، موجودیت اسرائیل را به رسمیت شناخت و یاسر عرفات، الفتح، سازمان تحت فرماندهی خود و بزرگترین نهاد نظامی فلسطین را از دست‌زدن به هر نوع اقدام خشونت‌آمیز منع کرد.
دولت امریکا تصمیم گرفت برای رسمیت‌بخشیدن به اظهارات یاسر عرفات، کمپ‌دیوید دوم را برپا کند، اما عرفات در بازگشت از پارلمان اروپا به‌خاطر اظهارات نسنجیده‌اش در محافل فلسطینی و برخی کشورهای مسلمان، مورد انتقاد قرار گرفت و به‌ناچار از ادامه مذاکرات خودداری کرد.
در دوره کلینتون، مسئولان سیاست خارجی امریکا به دنبال احساس نیاز به لزوم هماهنگی کشورهای خاورمیانه با اهداف و منافع ملی خود، با اتخاذ یک استراتژی راهبردی، مصمم شدند به‌هرشکلی، منافع ملی خویش را تامین کنند. بنابراین کلینتون با طرح نقشه راه و جلب حمایت اتحادیه اروپا، روسیه و سازمان ملل متحد، کوشید به‌هرنحوی دو طرف درگیر را به نشستن بر سر میز مذاکره و پذیرفتن راه‌حل پیشنهادشده وادار کند. قرار بود طرح نقشه راه طی سه مرحله از سال 2000 تا 2005 به نتیجه مطلوب برسد: 1ــ در مرحله اول حکومت فلسطین بایستی تعهد می‌داد خشونت علیه اسرائیل را کنار گذارد. اسرائیل نیز موظف می‌شد از ادامه ساخت شهرکهای یهودی خودداری کند و شهرکهای قدیمی را از حالت نظامی خارج نماید و تا سال 2004 نیروهای خود را از کرانه باختری بیرون ببرد. مهمترین هدف مرحله اول ایجاد اعتمادسازی میان طرفین بود 2ــ در مرحله دوم پیش‌بینی شده بود در یک کنفرانس بین‌المللی، تشکیل حکومت خودمختار فلسطینی به تایید سازمان ملل متحد، اتحادیه اروپا، امریکا و روسیه برسد 3ــ در مرحله سوم مقرر گردید طی برگزاری دومین اجلاس چهارجانبه (سازمان ملل، امریکا، روسیه، اتحادیه اروپا) حدود مرزهای رسمی دو طرف تعیین شود، مقدمات بازگشت آوارگان فلسطینی به وطن خود فراهم گردد و کلیه شهرکهای یهودی‌نشین برچیده شوند. در این مرحله همچنین پیش‌بینی شده بود طرح نقشه راه به‌تدریج به امضای رهبران کشورهای عرب نیز برسد.
طرح نقشه راه با مخالفت و موافقت برخی محافل عربی و اروپایی روبرو شد. از این میان سوریه به‌طورعلنی با طرح مخالفت کرد؛ زیرا معتقد بود طرح مذکور صرفا به مناقشات فلسطین و اسرائیل ــ آن‌هم به شکل ناقص ــ پرداخته، درحالی‌که اولا از مشکلات کشورهای دیگر عرب که با اسرائیل درگیر هستند، نامی به میان نیامده، ثانیا به طرفهای دیگر درگیر با اسرائیل مثل حماس و حزب‌الله توجه نکرده است.
به‌هرحال اجرای طرح با خاتمه‌ دوران ریاست‌جمهوری کلینتون، انتخاب جرج بوش، حادثه یازدهم سپتامبر، حمله امریکا به افغانستان و عراق به فراموشی سپرده شد. درهمین‌حال آریل شارون، نخست‌وزیر اسرائیل، اعلام کرد تا زمانی‌که یاسر عرفات بر مسند قدرت باشد، هیچ شانسی برای رسیدن به صلح وجود ندارد. ازطرف‌دیگر شارون تمایل چندان برای مذاکره مستقیم با عرفات نداشت، زیرا شارون او را تروریستی می‌دانست که اعلام کرده بود اسرائیل را به دریا خواهد ریخت.
پس از مرگ یاسر عرفات (در دسامبر 2004 در یک بیمارستان نظامی در پاریس) محمود عباس به‌عنوان شخصیتی لیبرال و پراگماتیست در جایگاه جانشین او در مسند ریاست حکومت خودگردان فلسطین قرار گرفت. وی پس از تشکیل کادر رهبری فلسطین با چینش ترکیبی از همفکران خود، یکبار دیگر طرح نقشه راه را مورد بازبینی قرار داد. محمود عباس در همان روزهای پس از پیروزی در انتخابات، اعلام کرد تعهدات یاسر عرفات در پارلمان اروپا در شهر استراسبورگ را می‌پذیرد و حاضر است با اسرائیل سر میز مذاکره بنشیند. ابومازن طی چند ملاقات با مقامات بلندپایه اروپایی و نیز در سفر به واشنگتن و ملاقات با جرج بوش، آمادگی خود را برای ازسرگیری مذاکرات و احیای طرح نقشه راه اعلام کرد.
اما با پیروزی حماس در انتخابات پارلمان فلسطین در ماه ژانویه 2006 و انتخاب اسماعیل هنیه، مرد شماره دو حماس، به‌عنوان نخست‌وزیر، روند مذاکرات با مشکل جدید روبرو شد. خالد مشعل در نخستین نطق خود پس از پیروزی حزبش اعلام کرد تا زمانی‌که اسرائیل از سرزمینهای اشغالی خارج نشده، از هرگونه مذاکره با تل‌آویو خودداری خواهد کرد. امریکا و اتحادیه اروپا نیز اعلام کردند درصورتی‌که حماس دست از خشونت علیه اسرائیل برندارد و اسرائیل را به رسمیت نشناسد، کمکهای خود را به فلسطین قطع خواهند کرد.
خالد مشعل به‌عنوان وزیر امورخارجه دولت فلسطین، به‌گونه‌ای ماهرانه نشان داده است قواعد بازی بین‌المللی را به‌خوبی می‌داند و همچون یک دیپلمات باتجربه اظهارات خود را سنجیده و در جملات چندپهلو ادا می‌کند. وی برخلاف گذشته، کلمات حساب‌شده و الفاظ انعطاف‌پذیر به‌کار می‌برد. خالد مشعل در یک سفر دوره‌ای که از مصر شروع کرد، به‌خوبی نشان داد به مسئولیت خود در شرایط حساس جهانی آگاهی دارد. وی پس از مصر به ترکیه رفت و اردوغان، دبیرکل حزب توسعه و عدالت را ملاقات کرد.
وی چند روزی نیز در تهران با مقامات ارشد نظام جمهوری اسلامی ایران ملاقات نمود و به ‌دعوت دانشجویان دانشگاه تهران در یک سخنرانی و جلسه پرسش و پاسخ شرکت کرد.
جمهوری اسلامی ایران رسما اعلام کرد اگر حماس به مقاومت در برابر اسرائیل ادامه دهد، کمکهای قابل‌توجهی از ایران دریافت خواهد کرد. البته کشورهای دیگر از جمله عربستان نیز برای کمک به حماس اعلام آمادگی کرده‌اند. اما احتمالا به‌نظر می‌رسد حماس تحت فشار گروههای مختلف فلسطینی و غیرفلسطینی ــ از جمله الفتح، برخی کشورهای عربی نظیر مصر، سازمان ملل متحد و به‌ویژه امریکا و اتحادیه اروپا ــ اینک که قدرت را به‌دست گرفته است، دیگر نمی‌تواند مثل یک گروه چریکی عمل کند و ناچار است برای ادامه بازیگری و سامان‌بخشیدن به سالها جنگ، از خود انعطاف بیشتری نشان دهد. این سیاست از خلال سخنان اسماعیل هنیه نیز قابل استنباط بود.

اهداف امریکا در خاورمیانه بزرگ
در طول جنگ سرد که جهان میان دو قطب لیبرالیسم و سوسیالیسم تقسیم شده بود، نفوذ و دخالت امریکا در خاورمیانه به دلیل حضور و حمایت شوروی از برخی کشورهای منطقه، عمدتا موردی، پراکنده و درنهایت در چارچوب محدودیتهای ناشی از نظام دوقطبی بود. در دوره پس از جنگ سرد شرایط کاملا به نفع امریکا تغییر کرد. در شرایط نوین منطقه‌ای و بین‌المللی، مسائل و موضوعات جدیدی در خاورمیانه مطرح شد که اجرای استراتژی و اعمال قواعد نوینی را می‌طلبید.
پس از یازدهم سپتامبر جرج بوش رسما اعلام کرد این اقدام درواقع اعلان جنگ تروریستها به امریکا بوده و ما با تمام قوا تا خشکاندن ریشه تروریسم با عاملان و حامیان آن مبارزه خواهیم کرد. جرج بوش در دوره اول ریاست‌جمهوری خود، ایران، کره‌شمالی و عراق را محور شرارت اعلام نمود و تاکید کرد تا مرز اقدام نظامی علیه این کشورها پیش خواهد رفت.
امریکا در راستای نقطه‌نظرات نومحافظه‌کاران به منظور به‌کرسی‌نشاندن سیاست یکجانبه‌گرایی و دست‌زدن به نمایش قدرت و بی‌اعتنایی به سازمان ملل، با وجود مخالفت روسیه، فرانسه و آلمان به عراق حمله کرد. این در حالی بود ‌که یک ‌سال قبل نیز امریکا در اقدامی مشابه به بهانه سرکوب القاعده افغانستان را مورد تهاجم قرار داد.
افغانستان به دلیل همجواری با ایران و آسیای مرکزی (که دارای منابع سرشار نفت و گاز هستند) و حتی به‌خاطر نزدیکی به چین و روسیه و هند، برای امریکا صاحب اهمیت ژئوپولتیک است. هم‌اکنون بیش از صدوسی‌وسه‌هزار سرباز امریکایی در کنار سربازان سایر کشورهای هم‌پیمان امریکا در افغانستان به سر می‌برند. حدود چهارصدهزار سرباز امریکایی و اروپایی نیز در عراق هستند.

اهداف ایالات‌متحده در خاورمیانه بزرگ
1ــ تضمین امنیت اسرائیل:
تلاش امریکا برای تضمین امنیت اسرائیل، دو دلیل دارد: 1ــ ناتوان‌شدن اسرائیل از ادامه جنگ با انتفاضه که موجب خستگی و ناامیدی اسرائیل شده است. مهمتراینکه اسرائیل دستخوش مهاجرت معکوس شده، چنانکه سرمایه‌داران و متفکران آن به دلیل ناامنی، مجبور به مهاجرت به اروپا و امریکا شده‌اند. ازسوی‌دیگر اسرائیل تصمیم گرفته است در روند جهانی‌شدن، از قطب نظامی به قطب اقتصادی تغییر وضعیت دهد؛ چراکه دراین‌صورت می‌تواند به بازار سرمایه و کالا در خاورمیانه تبدیل شود و نیاز بازار دویست‌وشصت‌میلیون نفری اعراب را تامین کند. اما این‌همه در گرو صلح با فلسطین است 2ــ امریکا متوجه شده است حمایت بی‌دریغ از اسرائیل موجب کاهش محبوبیت این کشور (ایالات‌متحده) در میان ملتهای خاورمیانه شده و گره‌زدن سرنوشت تجاوزکارانه اسرائیل با منافع ملی خود در خاورمیانه، موجب نارضایتی افکار عمومی داخل امریکا شده است. طبیعی است ادامه حمایت امریکا از تجاوزگریهای اسرائیل، نه مقدور است و نه امکان تحقق استراتژی خاورمیانه بزرگ را مهیا می‌کند. بنابراین اسرائیل باید به مرزهای 1967 بازگردد تا امریکا بتواند بر بازار پرمنفعت خاورمیانه مسلط شود.

2ــ استراتژی مهار و انزوا:
یکی از اهداف استراتژیک امریکا از دهه 1980 به‌ویژه در شرق خاورمیانه، اعمال استراتژی مهار و انزوای کشورهای ایران و عراق به‌عنوان دو قدرت متعارض منطقه بود. این استراتژی با روی‌کارآمدن کلینتون تحت عنوان استراتژی «مهار دوگانه» [ii] مطرح شد و با حمله به عراق پایان یافت. [iii] اما این سیاست در مورد ایران با پیروزی انقلاب شروع شد، با جنگ هشت‌ساله به اوج خود رسید و پس از جنگ روابط ایران و امریکا را دستخوش فرازونشیبهایی کرد. از سال 2003 روابط دو کشور بر سر پرونده هسته‌ای با مشکلات بیشتری روبرو شد و هنوز هم این روند ادامه دارد.
امریکا کوشش می‌کند به این بهانه که ایران به جریانهای تروریستی کمک می‌کند و یک ایران اتمی تهدیدی علیه امنیت و صلح جهانی است، مساله پرونده هسته‌ای ایران را به یک بحران بین‌المللی تبدیل کند. متقابلا ایران هم سعی دارد این مساله را به یک انتظار ملی تبدیل نماید. منتها سیاست کلی امریکا در مورد ایران این است که با به‌‌اجراگذاشتن یک دیپلماسی گسترده و همسوکردن قدرتهای میانه نظام بین‌الملل و قدرتهای منطقه‌ای، سطح فشار را بر ایران افزایش دهد تا سرانجام ایران را به تسلیم در برابر خواست خود که دست‌کشیدن از فعالیتهای اتمی است، وادار سازد و در صورت عدم موفقیت در این زمینه، با ارسال پرونده هسته‌ای به شورای امنیت، ایران را به انزوای کامل سیاسی ــ اقتصادی بکشاند.
مشکل اصلی امریکا در خاورمیانه، ایران است؛ زیرا عراق که پایه دیگر استراتژی مهار دوگانه را تشکیل می‌داد، اینک با تسلط امریکا از دور خارج شده و امریکا از این پس تمام فشار خود را بر ما وارد خواهد کرد. پیش‌فرض استراتژی مهار دوگانه این بود که به دلیل عدم امکان تداوم سیاست توازن قدرت در منطقه خاورمیانه، هرکدام از دو کشور ایران و عراق را باید به یک اندازه تقویت کرد تا از قدرتیابی یکی بر دیگری جلوگیری شود ــ بنابراین با قدرت یکی دیگری کنترل می‌شود. به‌همین‌دلیل هر دو کشور بایستی همزمان تضعیف می‌شدند؛ زیرا در صورت قدرتمندی یکی از آن دو، امنیت منطقه به مخاطره می‌افتاد ــ که البته مراد از منطقه، تضمین امنیت اسرائیل، صادرات نفت و شیخ‌نشینهای خلیج‌فارس است. [iv]
جرج بوش در دوره اول ریاست‌جمهوری‌اش با طرح محور شرارت بازی خطرناک و درازمدتی را شروع کرد. او گرچه توانست کره شمالی را تاحدود زیادی با انتظارات خود همسو کند، عراق را به اشغال خود درآورد و تمام پتانسیلهای قدرتی خویش را روی ایران تخلیه نماید، اما ازسوی‌دیگر ایران به قدرت مقابله‌کننده با منافع امریکا در منطقه تبدیل شد و ایران هم این حق مشروع را برای خود قائل می‌شود که فشارهای واردشده از سوی امریکا را به اهرمهای قدرت خود در منطقه و سطح جهان منتقل کند. اهرمهای قدرتمند ایران در منطقه، از جمله شیعیان عراق، حزب‌الله لبنان و برخی گروههای فلسطینی، می‌توانند روی معادلات نفوذ و قدرت امریکا در منطقه تاثیرگذار باشند. ازسوی‌دیگر امریکا نمی‌تواند با تحریم اقتصادی و احیانا با اقدام نظامی، به تمام توقعات خود در منطقه دست‌یابد. برای ایران هم مقدور نیست برای طولانی‌مدت خود را درگیر بازیگریهای تجاوزکارانه امریکا کند. درواقع بر عهده امریکا است که انتظارات خود را در خاورمیانه با بهره‌گیری از نوعی عقلانیت سیاسی پی‌ بگیرد؛ زیرا اسرائیل با وجود دراختیارداشتن تمام ابزارهای قدرت تاکنون نتوانسته است جنبش آزادیبخش فلسطین را سرکوب کند و امریکا نیز پس از گذشت سه ‌سال از اشغال عراق، هنوز نتوانسته است حتی به حداقل پیشرفت دست‌یابد.

3ــ تضمین امنیت صدور نفت:
آنچه بیش از هر عامل دیگری خاورمیانه را به بحرانی‌ترین مناطق جهان تبدیل کرده، وجود منابع سرشار نفت و گاز به‌عنوان ارزان‌ترین و کم‌خطرترین منابع انرژی برای کشورهای صنعتی جهان است. عراق به‌عنوان چهارمین کشور تولیدکننده نفت جهان و صاحب بزرگترین ذخایر شناخته‌شده نفتی منطقه، اینک به دست امریکا افتاده است و هم‌اکنون کارشناسان امریکایی مشغول نوسازی تکنولوژی کشف و استخراج منابع نفت و گاز عراق هستند.
براساس پیش‌بینی‌های به‌عمل‌آمده، در آینده نه‌چندان دور عراق به دومین کشور تولیدکننده نفت اوپک پس از عربستان تبدیل خواهد شد.
ایران، عراق و شش کشور عضو شورای همکاری خلیج‌فارس حدود دوسوم ذخایر نفتی ثابت‌شده جهان را در اختیار دارند. این کشورها بیست‌وهشت‌درصد تولید جهان را به خود اختصاص داده‌اند. ذخایر شناخته‌شده عربستان و عراق، به ترتیب، بیشترین میزان این ذخایر را از میان کشورهای یادشده به خود اختصاص داده‌اند. البته وضعیت ذخایر نفتی عراق به دلیل انزوا و تحریمهای سازمان ملل به‌طور دقیق مشخص نیست، اما ممکن است عراق در آینده از نظر منابع شناخته‌شده به رتبه اول در خاورمیانه تبدیل شود. علاوه‌برآن، قطعی است که ایران، عراق و قطر در منطقه و حتی در جهان، پس از روسیه، به‌ترتیب صاحب بزرگترین ذخایر گاز طبیعی هستند. اهمیت این مساله زمانی آشکار می‌شود که توجه کنیم درحال‌حاضر اهمیت گاز برای جهان صنعتی هر روز بیشتر می‌شود. [v]
ازسوی‌دیگر امریکا با تسلط بر منابع نفت و گاز عراق که تامین‌کننده عمده نیاز انرژی چین، ژاپن و فرانسه است، اینک می‌تواند با فشارآوردن به این کشورها سیاست یکجانبه‌گرایی خود را بر آنان تحمیل کند. سفر اخیر جرج بوش به افغانستان، پاکستان و هند، ضمن‌اینکه یک سفر دوره‌ای دیپلماتیک برای فشارآوردن بر رهبران این کشورها برای همسوشدن آنان با سیاستهای امریکا در منطقه علیه ایران بود، به امضای موافقتنامه‌ای میان جرج بوش و همتای هندی وی درخصوص کمک امریکا به تاسیسات هسته‌ای غیرنظامی هند انجامید که تاحدودزیادی نیازهای انرژی هند را تامین می‌کند. این موافقتنامه ممکن است توافقات میان ایران، پاکستان و هند مبنی بر تاسیس خط هفتصدوپنجاه کیلومتری انتقال نفت و گاز ایران از طریق پاکستان به هند را متزلزل سازد.
آنچه حساسیت بیشتر امریکا را نسبت به خاورمیانه برمی‌انگیزد، سرمایه‌گذاریهای امریکا و سایر کشورهای غربی و حتی چین و ژاپن در حوزه‌های نفتی است؛ مضافا این‌که نفت خاورمیانه علیرغم حوزه‌های رقیبی که از سال 1973 در دنیا پیدا شده‌اند، هنوز هم سهم قابل‌ملاحظه‌ای در چرخه صنعت نفت دارد. حضور نظامی امریکا و برخی کشورهای اروپایی در آبهای خلیج‌فارس، نشانه‌ای از علاقمندی این کشورها به تضمین استخراج و صادرات نفت از تنگه هرمز به‌عنوان بزرگترین گذرگاه نفتی جهان است.
اصولا متغیر نفت به‌عنوان متغیر مستقل، بسیاری از سیاستها و استراتژیهای ایالات‌متحده را در این منطقه توجیه می‌کند. اگر خاورمیانه بزرگ مفروض در مقدمه مقاله را در نظر بگیریم، متوجه خواهیم شد افزوده‌شدن آسیای مرکزی و قفقاز به حوزه خاورمیانه، کشف منابع عظیم نفت و گاز در منطقه و سرمایه‌گذاریهای مشترک امریکا، اسرائیل و اروپا در پروژه‌های عظیم نفت و گاز، و نیز برگزاری مانورهای مشترک نظامی با کشورهای تازه‌‌استقلال‌یافته، همگی نشان از اهمیت این منطقه برای نظام سرمایه‌داری جهانی دارند.
براساس مطالعات به‌عمل‌آمده توسط کارشناسان نفتی امریکا، فقط قرقیزستان صاحب نودمیلیارد بشکه نفت ثابت‌شده است. تسلط کمپانیهای نفتی امریکا و اروپا بر منابع نفتی آذربایجان و کشیدن دو خط لوله انتقال نفت به سواحل مدیترانه، هر روز اهمیت ژئواکونومیک خاورمیانه بزرگ را برای امریکا بیشتر می‌کند.

4ــ پیشبرد فرآیند صلح خاورمیانه:
گرچه قبل از خاتمه جنگ سرد، امریکا موفق شد با امضای پیمان کمپ‌دیوید (1978) صلح میان اسرائیل و بزرگترین کشور خصم صهیونیسم یعنی مصر را تحقق بخشد، اما پس از دوران جنگ سرد برچیده‌شدن بساط اتحاد جماهیر شوروی از منطقه خاورمیانه و به دنبال آن بروز تغییرات عمده در نظام بین‌الملل، فشارهای اقتصادی دامنگیر کشورهای عرب درگیر با اسرائیل، حمایتی که غرب و امریکا از این کشورها در مقابل بحرانهای داخلی و خارجی به‌ عمل می‌آورند و نیز به‌قدرت‌رسیدن نیروهای پراگماتیست در کادر رهبری کشورهای عرب و به‌ویژه در فلسطین، تاحدودی زمینه به‌رسمیت‌شناختن اسرائیل را از سوی این کشورها فراهم کرد. متاسفانه قبح برقراری رابطه با اسرائیل که در میان گروههای سنتی عرب حاکم بود، امروز به دلیل قدرت‌گیری نسل جدید عرب، تاحدودی متزلزل شده است.
مذاکرات صلح خاورمیانه (فلسطین و اسرائیل) از سال 1992 با تشکیل کنفرانس مادرید و با حمایت ویژه امریکا و مدیریت سازمان ملل متحد، شروع شد. پیروزی حزب لیکود در اسرائیل به‌عنوان حزب مذهبی،‌ سنتی و متعصب تحت رهبری آریل شارون، گرچه جریان صلح را با کندی مواجه کرد، اما امضای قرارداد صلح میان اسرائیل و فلسطینیها در زمان تصدی این حزب ــ که دشمن قسم‌خورده فلسطینیان قلمداد می‌گردد ــ بی‌تردید رویداد مهمی خواهد بود.
پیش‌بینی می‌شود علیرغم پیروزی حماس در انتخابات پارلمانی فلسطین، صلح به شکلی میان طرفین برقرار شود. امریکا به این نتیجه رسیده است که رمز موفقیت او در تحقق استراتژی خاورمیانه بزرگ، برقراری صلح میان فلسطین و اسرائیل و سپس با سایر کشورهای عرب است. به‌نظر می‌رسد با توجه به اختلافات شدید میان ایران و امریکا بر سر پرونده هسته‌ای، واشنگتن تمام تلاش خود را در برقراری صلح میان فلسطین و اسرائیل به‌کار خواهد برد.
اگر این صلح برقرار شود، قطعا به زیان ما خواهد بود؛ زیرا اولا حل این بحران شصت‌ساله امتیازی برای امریکا در خاورمیانه به حساب خواهد آمد؛ ثانیا امریکا با این کار خواهد توانست نظر مساعد کشورهای عرب را به سوی خود جلب کند و سطح محبوبیت خود را در میان افکار عمومی عرب افزایش دهد؛ ثالثا جمهوری اسلامی ایران بخشی از اهرمهای فشار خود را علیه اسرائیل از دست خواهد داد؛ رابعا امریکا فرصت بیشتری برای فشارآوردن بر ما پیدا خواهد کرد؛ چراکه هم‌اکنون بحران عراق به امریکا اجازه نمی‌دهد بحران جدید و جدی علیه ایران برپا کند.
ازجهت‌دیگر مناقشات خاورمیانه بزرگ امریکا به‌قدری درهم تنیده‌اند که توجه به یک موضوع و غافل‌شدن از موضوعات دیگر، مشکلات را پیچیده‌تر خواهد کرد. بنابراین به‌نظر می‌رسد امریکا به دنبال حل همزمان چهار کانون بحران در منطقه است: [vi] افغانستان، ایران، عراق، فلسطین.

5ــ استراتژی امریکا در جنگ علیه تروریسم:
امریکاییان معتقدند خاورمیانه بزرگ و محافل دینی آن، به‌خاطر آموختن احکام دینی و ایجاد حس تنفر در مخاطبان خود، بزرگترین کانون تروریسم ضدغربی در جهان هستند و ضروری است با دو روش کوتاه‌مدت با این محافل مبارزه شود:
1ــ مدرن‌کردن جوامع اسلامی از طریق اشاعه فرهنگ غربی، به‌ویژه در میان نسل جوان که سطح آسیب‌پذیری بیشتری نسبت به مظاهر و ابزارهای فرهنگ غربی دارند. ازسوی‌دیگر برای جذب هرچه بیشتر جوانان به سمت تکنولوژی ارتباطی که حامل فرهنگ غربی است، باید از ثروتمندشدن گروه اقلیت حاکم جلوگیری کرد تا حاکمان مجبور شوند با دادن سهمی از آزادی به جوانان زمینه ورود آنان به دایره تصمیم‌گیری را مهیا کنند؛ زیرا ایجاد میل مشارکت سیاسی در جوانان و گسترش شبکه تحصیلات دانشگاهی، آنان را با سنت خانوادگی و گرایشات مذهبی بیگانه می‌کند.
به‌نظر کارشناسان امریکایی، جوانان فقیر تمایل بیشتری به فراگیری مسائل دینی دارند. بنابراین باید کوشش شود تا سیاست فقرزدایی به‌ویژه در میان جوانان اجرا شود. کارشناسان امریکا در انتقاد از خود معتقدند رهبران امریکا در گذشته با حمایت از پادشاهان و رهبران دست‌نشانده، باعث تمرکز قدرت و ثروت در دست حاکمان شدند و توده‌های مردم را رها کردند. درواقع آنها ثروتمندشدن یک اقلیت نزدیک به قدرت و فقر اکثریت را از چشم امریکا می‌بینند.
2ــ دموکراتیزه‌کردن جوامع اسلامی. این روش با تحت فشار قراردادن حکومتها به منظور اعمال دموکراسی، آزادی بیان، گفتار و دین و با اصرار بر رعایت حقوق بشر، سعی می‌کند زمینه را برای نفوذ اندیشه و فرهنگ غربی در منطقه هموار سازد.
اشاعه فرهنگ ضدغربی در میان مسلمانان، ریشه در حداقل یک قرن گذشته تاریخ کشورهای خاورمیانه دارد. آنها در این مدت رفتار توهین‌آمیز و سلطه‌گرایانه‌ای را نسبت به مردم این منطقه داشته‌اند. آنها هنوز هم به اشکال جدید این رفتارها را ادامه می‌دهند و نابخردانه به مقدسات مسلمانان توهین می‌کنند؛ حال‌آنکه این مساله به‌نوبه‌خود باید عامل موثری در برانگیختن خشم و نفرت مردم منطقه نسبت به غرب قلمداد شود.
غرب باید بداند که با توهین به پیامبراکرم(ص) روح انتقامجویی را در میان مسلمانان افزایش می‌دهد. این کار صهیونیسم است که می‌خواهد با عصبی‌کردن مسلمانان و دست‌زدن آنان به اقدامات انتقامجویانه، به جهان نشان دهد که مسلمانان چون با ارزشهای جوامع غربی از قبیل آزادی بیان و... آشنا نیستند، دست به رفتارهای خشن علیه غرب می‌زنند تا آنها از این اقدام مسلمانان برداشت ترور

/ 0 نظر / 11 بازدید