جغرافیای سیاسی اقوام ایرانی

هرچند تنوع قومی و فرهنگی برای کشوری مانند ایران می‌تواند فرصت‌های مناسبی برای توسعۀ کشور فراهم کند، درعین‌حال می‌تواند یکی از بسترهای مهم ناامنی و تهدیدات امنیتی به‌شمار رود؛ به‌ویژه اینکه جغرافیای سیاسی قومیت‌های ایرانی مانند مرزنشینی اکثر اقلیت‌های نژادی و مذهبی، و شکاف‌های فرهنگی میان آنها می‌تواند سبب طمع‌ورزی و تحریک کشورهای استعمارگر و حضور فتنه‌انگیز بیگانگان در آشوب‌های قومی و اختلافات مذهبی و... شود.

در مقالۀ زیر، ضمن آشنایی دقیق با ژئوپلیتیک اقوام ایرانی، فرصت‌ها و تهدیدهای موجود در این زمینه برای کشور نیز بررسی شده است.

 

ایران، کشوری چندفرهنگی است و تنوع قومی و زبانی، یکی از ویژگی‌های شاخص آن است. الگوی ملّت در این کشور ترکیبی و نامتوازن است؛ بدین‌صورت‌که بخش بزرگی از ملّت، که در یک یا چند ویژگی و خصیصۀ ترکیبی مشترک اکثریت دارند، هیئت کلی ملّت ایران را تشکیل می‌دهد و بخش کوچک‌تری از ملّت نیز به علت دارا بودن یک یا چند ویژگی با بخش اکثریت ملّت تجانس کامل ندارند و در جایگاه اقلیت، اجزا و پاره‌های کوچک‌تر ملّت ایران قلمداد می‌شوند.  

تحولات تاریخی و سیاسی جغرافیای سیاسی ایران همواره با توجه به کارکرد چند وجهی اقوام در سیر معادلات قدرت تحلیل و ارزیابی می‌گردد، به‌طوری‌که تصویر موزاییکی اقوام در این جغرافیای سیاسی طی تاریخ چرخه‌ای از فرصت ــ تهدید را در مقابل منافع ملّی ایران نمایش می‌دهد.

از سوی دیگر در عصر موسوم به جهانی شدن، که جهان به تعبیر مارشال مک لوهان به سبک دهکدۀ جهانی نمایش داده می‌شود، کشورهایی با مختصات نظام سیاسی ایران، به دلیل تنوع قومی، با مشکل‌ها و بحران‌های قومیتی روبه‌رو می‌شوند.

حال با توجه به آنچه مطرح شد و در کنار پرسش‌های جانبی همچون چگونگی الگوی ترکیبی ملّت در ایران و نیز جایگاه اقوام در ساختار اجتماعی ــ فضایی این ملّت، اصلی‌ترین پرسشی که این پژوهش در پی پاسخ به آن است عبارت است از اینکه با استفاده از کدام راهکارها می‌توان تهدیدات ناشی از تنوع قومیت‌ها را در ایران به فرصت تبدیل نمود؟

در پاسخ به این پرسش، فرضیۀ پژوهش بر این نکته تأکید می‌کند که سوای تلاش دولت مرکزی در احقاق حقوق همۀ اقوام ایرانی، آن‌چنان‌که در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بر آن صحه گذاشته شده است، اقوام متنوع در جامعۀ ایرانی نیز باید با حذف ناسیونالیسم قومی و نهادسازی سازمانی، بستری برای مشارکت نظام‌مند در متن نظام سیاسی فراهم سازند. قطعاً با عملیاتی‌سازی این مهم از جانب نخبگان ابزاری و فکری در سطوح ملّی و قومی، ضریب امنیت ملّی، از یک‌سو، افزایش و تهدیدات ناشی از آن، از سوی دیگر، کاهش می‌یابد.

 

جایگاه اقوام در ساختار اجتماعی ــ فضایی ملّت ایران

به اعتقاد صاحب‌نظرانِ بحث جغرافیای سیاسی، جایگاه اقوام در الگوی ترکیبی ملّت در ایران را می‌توان از دو بعد جامعه‌شناختی و فضایی ــ جغرافیایی مطالعه و بررسی کرد:[1]

 

1ــ الگوی ترکیبی ملّت از منظر جامعه‌شناختی:

از این منظر کلیت ترکیبی ملّت ایران را می‌توان براساس شاخصه‌هایی چون قومیت، دین، مذهب، ملّیت و طبقۀ اجتماعی بررسی کرد:

الف) قومیت: بخش اعظم ملّت ایران فارس هستند. از نتایج سرشماری سال 1375 دربارۀ ترکیب قومی ملّت ایران این برآوردها حاصل می‌شود: جمعیت فارس‌ها حدود  73 الی 75 درصد جمعیت ایران است. آمار سرشماری سال 1375 نشان می‌دهد که  82 الی83 درصد مردم فارسی صحبت می‌کنند و 86/2 درصد از آنها فقط فارسی را می‌فهمند، همچنین 32/14 درصد از ملّت ایران فارسی نمی‌دانند که بخش عمده‌ای از آنها در مناطق عشایری و روستایی اقوام غیر فارس زندگی می‌کنند. بدیهی است که چون زبان رسمی کشور فارسی است، بخشی از فارسی‌زبانان از اقوام و دارندگان لهجه‌های دیگر باشند.[2] پس از فارس‌ها، قوم آذری فراوانی بیشتری دارد. جمعیت آذری‌ها حدود 15 الی17 درصد و جمعیت ترکمن‌ها حدود 2/1 درصد جمعیت ایران است. حدود 5/3 الی 5 درصد از جمعیت به سومین گروه قومی، یعنی کردهای سنی و شیعۀ غرب کشور اختصاص دارد. پس از آنها به ترتیب قوم عرب در جنوب غربی کشور با حدود 3 درصد و قوم بلوچ در جنوب شرقی کشور با حدود 2 درصد از کل جمعیت قرار دارند. دربارۀ کمیّت و نسبت اقوام ایرانی آمار مشخصی وجود ندارد و مرکز آمار ایران نیز که مسئول تهیۀ آمارهای صحیح و رسمی است، به دلایل نامعلوم، آمارهای واضحی دراین‌باره ارائه نمی‌کند، بنابراین آمار و ارقام بیان شده در منابع مختلف عمدتاً جنبۀ تخمین و برآورد دارند و نمی‌توان به طور قاطع آنها را پذیرفت.[3]

ب) دین و مذهب: براساس سرشماری‌های انجام‌شده، بخش اعظم ملّت ایران ــ بیش از 99 درصد ــ مسلمان هستند، پس از مسلمانان، پیروان مسیحیت با 13/0 درصد بیشترین فراوانی را دارند و در مرتبه‌های بعدی، به ترتیب: زرتشتیان، یهودیان و پیروان دیگر ادیان با نسبت‌های بسیار ناچیز ــ کمتر از 05/0 درصد ــ قرار دارند.[4] همچنین حدود 95 درصد از مسلمانان، شیعۀ اثناعشری و بقیه اهل سنّت هستند. اهل سنّت نیز خود به دو شاخۀ حنفی، که عمدتاً در شرق و جنوب شرقی ایران استقرار دارند، و شافعی، که در غرب و منطقۀ کردستان ساکن هستند، تقسیم می‌شوند.

ج) طبقۀ اجتماعی: اگر ما نیز همچون ماکس وبر، جامعه‌شناس شهیر آلمانی، نوع فعالیت و پایگاه شغلی را شاخصی برای طبقه‌بندی اجتماعی افراد در نظر بگیریم،[5] مطابق آمار سال 1375 کشور، حدود 2/2 درصد از افراد ملّت در طبقۀ بالا و ممتاز جامعه، شامل مقامات بلندپایه، قانون‌گذاران و مدیران، جای می‌گیرند که قدرت سیاسی، تکنولوژیک و اقتصادی را در اختیار دارند و سرنوشت کشور را رقم می‌زنند. طبقۀ میانی یا متوسط جامعه، اعم از قدیم و جدید، صاحبان سرمایه در بازار سنتی و بازار جدید، صنعت، تجارت و خدمات، و بوروکرات‌ها، تکنسین‌ها و متخصصان در بخش دولتی را شامل می‌شود و حدود 2/46 درصد جمعیت جامعه است.[6]

طبقۀ سوم یا پایین جامعه به کارگران و مزدبگیران شاغل در بخش‌های کشاورزی، صنعت، خدمات و کارگران ساده اطلاق می‌شود و حدود 2/43 درصد جمعیت را به خود اختصاص می‌دهد.[7] بدین‌ترتیب، طبقۀ متوسط جامعۀ ایران، سهم بیشتری در ترکیب طبقاتی ملّت دارد.

 

2ــ الگوی ترکیبی ملّت از منظر فضایی و جغرافیایی:

ساختار فضایی ــ جغرافیایی ملّت ایران از دو بخش به‌هم‌پیوستۀ مرکزی و حاشیه‌ای پدید آمده است. بخش مرکزی، که نسبت به حاشیه و پیرامون خود، فضای گسترده‌تری از جغرافیای ایران را اشغال می‌کند و میان اجزای آن پیوند و تجانس نسبی برقرار است، بر کاسۀ فلات ایران و ارتفاعات حاشیه‌ای آن، یعنی زاگرس و البرز، منطبق است. همچنین میان تجانس کالبدی و توپوگرافیک فضا در بخش مرکزی ایران با تجانس انسانی آن ارتباط وجود دارد. مردم این بخش از حیث ویژگی‌ها و خصلت‌های قومی، زبانی، فرهنگی، مذهبی و فضایی منسجم و همسان‌اند و در پیکرۀ ملّت بدنۀ اصلی و عمده به شمار می‌روند؛ بدین‌معناکه با وجود خرده‌فرهنگ‌های محلی در این بخش، افراد آن همگی از نظر دینی مسلمان، از نظر مذهبی شیعۀ اثناعشری، از نظر زبانی فارسی، و از نظر فرهنگ عمومی ایرانی‌اند و درعین‌حال در فضایی به‌هم‌پیوسته در داخل فلات و ارتفاعات مجاور آن ساکن هستند. نوع ترکیب این لایه‌ها و خصلت‌های چندگانه و اساسی در بخش مرکزی، همه سبب تراکم و یکدستی مردم ساکن در این ناحیه شده است.[8]

برخلاف بخش متراکم و متجانس مرکزی، بخش حاشیه‌ای که مردمان آن در دشت‌ها و نواحی مرتفع حاشیۀ جغرافیای ایران ساکن هستند، به گسیختگی و غیرمتجانس بودن دچار است و مجموعه‌ای متنوع از گروه‌های فرهنگی و قومی را در بر می‌گیرد. مردمان بخش حاشیه‌ای یا پیرامونی کشور، در بعضی از شاخصه‌ها و به طور مشخص زبان و لهجه، قومیّت، مذهب و خرده‌فرهنگ محلی، با بخش مرکزی و با یکدیگر تفاوت دارند. درعین‌حال، هر یک از این گروه‌‌ها در برخی از این صفات با بخش مرکزی همسان‌اند، و این همسانی سبب همبستگی و پیوند موزاییکی گروه‌های حاشیه‌ای با بخش مرکزی ملّت شده و در تعامل بخش مرکزی و حاشیه‌ای، به جز در دوره‌های فترت، نهایتاً همبستگی ملّی بر گسیختگی ملّی غلبه کرده؛ هرچند دولت مرکزی گاهی برای حفظ پیوستگی مرکز و پیرامون به تدابیر خاص متوسل شده است. در بخش حاشیه، گروه‌های قومی آذری، کرد، عرب، بلوچ و ترکمن، به ترتیب در شمال غربی، غرب و جنوب غربی، جنوب شرقی و شمال شرقی ساکن‌اند. نواحی استقرار این اقوام، به جز ناحیۀ آذری‌نشین و کردنشین، فاقد پیوستگی فضایی ــ جغرافیایی است، به‌طوری‌که موزائیک گسیخته با فضاهای امتدادیافتۀ بخش مرکزی، به هم می‌پیوندند، بدین‌معنا که بازوها و زبانه‌های بخش مرکزی، به‌ویژه در ضلع شرقی، شمالی، جنوبی و غربی کشور تا مرزهای سیاسی و حتی در بعضی جهات تا ماورای مرزها گسترش می‌یابد و فضاهای میان‌گروه‌های قومی را پر می‌کند.[9]

اقلیّت مذهبی اهل سنّت، با دو شاخۀ حنفی و شافعی، در فضاهای حاشیه‌ای کشور پراکنده‌اند. منطقۀ حنفی‌نشین، از نوار باریکی از شرق خراسان (حوالی تربت جام) آغاز می‌شود و همراه انقباض و انبساط جغرافیایی در کنار مرز شرقی، به سمت جنوب تا بلوچستان امتداد می‌یابد. ادامۀ آن در جنوب کشور، مناطقی از استان هرمزگان و بعضی از جزایر و قسمت‌هایی از سواحل خلیج فارس را تا بندر لنگه در بر می‌گیرد. در حاشیۀ شمالی ایران، از شرق دریای مازندران نوار سنّی‌نشین حنفی‌مذهب ترکمن آغاز می‌شود و امتداد آن همراه انقباض و انبساط جغرافیایی، در گوشۀ شمال غربی خراسان (جرگلان بجنورد) پایان می‌پذیرد.[10]

در حاشیۀ غربی ایران، قملرو اهل سنّت شافعی‌مذهب در استان کردستان و بخش جنوبی استان آذربایجان غربی قرار دارد و به ناحیۀ کردنشین شیعه‌مذهب در ضلع جنوبی آن (استان کرمانشاه) و ناحیۀ شیعه‌نشین آذربایجان در غرب و شمال آن محدود می‌شود. مناطق حاشیه‌ای سنّی‌نشین کشور نیز فاقد پیوستگی فضایی است و فواصل جغرافیایی میان آنها، با بازوها و زبانه‌های جغرافیایی بخش شیعه‌نشین مرکزی پر می‌شود.[11]

مسیحیان ارمنی یکی از اقلیت‌های دینی به شمار می‌آیند که جمعیت بسیار اندکی دارند. این اقلیت در مناطقی چون اصفهان، تهران و آذربایجان غربی به صورت اجتماعات منفرد در میان گروه‌های اکثریت پراکنده‌اند و فاقد فضای جغرافیایی پیوستۀ اختصاصی هستند. اقلیت دینی زردشتی نیز در تهران و منطقۀ یزد به صورت اجتماعات منفرد پراکنده‌اند. این دو اقلیت دارای مکان مذهبی و زیارتگاه عمومی در ایران هستند و پیروان آن دو، از سراسر جهان برای زیارت این اماکن به ایران می‌آیند. کلیسای ارمنیان در بخش شمالی آذربایجان غربی و معبد زردشتیان در یزد قرار دارد. سایر اقلیت‌های دینی نظیر کلیمیان، که جمعیت بسیار اندکی دارند، به صورت انفرادی در بین جمعیت ایران پراکنده‌اند.

شایان ذکر است که این اقلیت‌ها در ماورای مرزهای سیاسی ایران نیز گسترش جغرافیایی دارند. بخش سنّی‌مذهب شرق ایران با ناحیۀ سنّی‌نشین پاکستان و افغانستان، و بخش سنّی‌نشین شمال شرقی ایران با ناحیۀ سنّی‌مذهب آسیای مرکزی پیوستگی دارند. در جنوب کشور، اهل سنّت ساکن در جزایر و سواحل خلیج فارس، با اهل سنّت شبه‌جزیرۀ عربستان، که در آن سوی آب‌های خلیج فارس واقع است، تجانس دارند. در غرب ایران نیز بخش سنّی‌نشین کردستان با ناحیۀ سنّی‌مذهب شمال عراق دارای پیوند جغرافیایی‌اند.

از نظر الگوی استقرار گروه‌های قومی نیز، گروه قومی بلوچ در جنوب شرقی ایران با نیمۀ دیگر هستۀ بلوچ‌نشین در پاکستان پیوستگی فضایی پیدا می‌کند. هرچند این قوم در آن سوی مرز فاقد دولت ملّی مستقل است، بلوچستانِ پاکستان در چهارچوب ساختار سیاسی فدرال آن کشور تا سطح یک ایالت ارتقا یافته است. گروه ترکمن در شمال شرقی ایران با ترکمنستان در آسیای مرکزی، که دولت مستقل ملّی آن را اداره می‌کند، پیوند جغرافیایی دارد. قرار گرفتن زادگاه و آرامگاه مختومقلی، شاعر معروف ترکمن، که الهام‌بخش قوم ترکمن بوده است، در ناحیۀ ترکمن‌نشین ایران، این دو بخش را بیشتر به هم نزدیک می‌کند. ناحیۀ آذری‌نشین شمال غربی ایران نیز با آذربایجان در شمال غربی پیوند جغرافیایی دارد. قلمرو کردنشین ایران نیز با نواحی کردنشین دو کشور عراق و ترکیه ارتباط جغرافیایی دارد. قوم کرد در منطقه، دولت مستقل ملّی ندارد و همین امر ناآرامی مستمر واحدهای جدا از هم سیاسی در ناحیۀ پیوستۀ کردنشین را پدید آورده و بحرانی شناور را در سراسر منطقه، به ویژه برای سه کشور ایران، ترکیه و عراق، در پی داشته است. قلمرو عرب‌نشین ایران در جنوب غربی کشور نیز با منطقۀ وسیع عربی که سرتاسر غرب آسیا، شبه‌جزیرۀ عربستان و شمال افریقا را فرا می‌گیرد، ارتباط فضایی ــ جغرافیایی دارد و گاهی رقبای ژئوپلیتیک ایران در منطقۀ عربی از این مسئله بهره‌برداری سیاسی و تبلیغاتی می‌کنند.

 

جایگاه امنیت در ساختار فضایی ــ جغرافیایی ملّت

همان‌طورکه بیان شد، ساختار فضایی ملّت ایران از حیث جغرافیایی دو بخش دارد: بخش مرکزی که متراکم‌تر و متجانس‌تر است و اکثریت ملّت به آن تعلق دارند و واحدهای حاشیه‌ای و پیرامونی که از حیث جغرافیایی نسبت به هم گسسته و ناهمگون‌اند. این دو بخش به لحاظ امنیتی الگوی خاصی برای روابط دو سویه دارند. طی تاریخ اغلب هر بخش نسبت به بخش دیگر رفتاری خاص خود پیشه کرده است، ولی درعین حال هر دو بخش، در قالب یک کلیت بزرگ‌تر در صحنۀ سیاسی ظاهر شده‌اند، به‌طوری‌که واقعیت و هیئت کلی دولت حاکم بر سرزمین ایران استمرار یافته است.

با انقلاب مشروطه، که ملّت در آن سهم سیاسی داشت، دولت ایران از شکل دولت سرزمینی به دولتی با پشتوانۀ ملّی تغییر ماهیت داد؛ در واقع می‌توان نهاد دولت در ایران پس از مشروطه را ترکیبی از دو وجه «دولت سرزمینی» (Territorial)  و «دولت ملّی» (National state)دانست.[12]

بخش مرکزی، که قرارگاه حاکمیت دولت ایران بوده، به دلیل ساختار فضایی و موقعیت ژئوپلیتیکی، همیشه قدرت برتر را داشته و به‌جز دوره‌های فترت یا مراحل گذار از نظمی به نظمی دیگر در توالی حکومت‌ها، همواره توانسته است واحدهای پیرامونی را با خود همراه، و از جدایی آنها جلوگیری کند. تداوم این وضع در تاریخ، قاعده‌ای را در ذهنیت مردم مرکز و حاشیه پدید آورده مبنی بر اینکه امنیت، تمامیت ارضی و همبستگی ملّی ایران تابعی از تدابیر و میزان قدرت حکومت مرکزی آن است؛ بدین‌معناکه هرگاه حکومت مرکزی مقتدر بوده، بر نیروهای مرکزگریز و واگرا در حاشیه غلبه کرده و بالعکس، هرگاه حکومت مرکزی دچار ضعف شده و اقتدار خود را از دست داده است، نیروهای مرکز گریز و واگرا در پیرامون فعال شده‌اند و برای مدتی کوتاه، که عموماً با گذار از یک سلسله به سلسلۀ دیگر هم‌زمان بوده است، کنترل مناطقی را در دست گرفته و با ایجاد تشکیلات سیاسی، اداری محلی و منطقه‌ای، نوعی حکومت خودگردان محلی را موقتاً تأسیس کرده‌اند. این وضعیت، به‌ویژه در قرن اخیر و در مقاطع تاریخی چون انقلاب مشروطه، جنگ جهانی اول و دوم، اخراج رضاشاه و روی کار آمدن پهلوی دوم و نیز پیروزی انقلاب اسلامی، در بعضی از مناطق حاشیه‌ای ایران پدید آمده است، ولی با قدرتیابی و احیای نفوذ بخش مرکزی، دوباره نیروهای مرکزی کنترل را در دست گرفته‌اند، به‌طوری‌که می‌توان گفت عمر تشکیلات سیاسی ــ اداری محلی خودگردان کوتاه بوده است. وقوع این حوادث سیاسی بر نگاه و نگرش دولت مرکزی در مسئلۀ امنیت تأثیر گذاشته است، به‌طوری‌که دولت مرکزی نسبت به بخش حاشیۀ دولت مرکزی، به دلیل این رفتارهای جدایی‌طلبانه، تدابیر نظارتی شدیدتری را به کار بسته و با پایه‌گذاری سیستم سیاسی ــ اداری کاملاً متمرکز، از واگذاری اختیارات محلی و منطقه‌ای به واحدهای حاشیه‌ای و پیرامونی اجتناب کرده است. در چهارچوب این نگرش، مناطق حاشیه‌ای همواره در فهرست مناطق بحران‌زا و عوامل تهدیدکنندۀ امنیت ملّی قرار گرفته‌اند؛ هرچند خواسته‌های بعضی از این مناطق به کسب خودگردانی و اختیارات منطقه‌ای محدود بوده است و این واحدها اصولاً خود را پاره‌ای از کشور و ملّت ایران دانسته‌اند. احساس وابستگی تاریخی به یک واقعیت و هویت کلان‌تر به نام ایران، یا تعلق خاطری که از سابقۀ مشترک تاریخی و فرهنگی با دیگر اقوام ایرانی و پیوند ریشه‌دار با سرزمین ایران ناشی می‌شود، واقعیتی است که نمی‌توان به راحتی از آن چشم پوشید؛ به طور مثال در قضیۀ بحران کردستان (1357 ــ 1358) پس از پیروزی انقلاب اسلامی، نقش و اهمیت این احساس تعلق به ایران و هویت کلان‌تر ایرانی حتی در میان گروه‌های سیاسی محلی یا سرشاخه‌های محلی گروه‌های ملّی، که بعضی از آنها معارض دولت مرکزی و جمهوری اسلامی بودند، ملموس بود و موضوع تعلق به ملّت ایران در بیانیه‌های این گروه‌ها مطرح می‌شد.[13]

به همین ترتیب تهاجم عراق به منطقۀ خوزستان در سال 1359، که با شعار امت عربی و تبلیغات تفرقه‌افکنانۀ قومی نیز همراه بود، با وجود عرب‌نشین بودن بخش غربی استان خوزستان و نیز زمینۀ مساعد محلی به خاطر حضور نیروهای سیاسی خلق عرب، با مقاومت منطقه‌ای و محلی روبه‌رو شد، حتی آوارگان و مهاجران عرب به جای پیوستن به عراق، به آن پشت کردند و به هم‌وطنان ایرانی خود در بخش مرکزی پناه آوردند.

در مجموع به نظر می‌رسد که واحدهای حاشیه‌ای در عین تمایل به نوعی آزادی نسبی و اختیارات خودگردانی محلی، به‌ویژه در حوزۀ فرهنگی، به حضور در ترکیب ملّت و دولت ملّی ایران علاقه‌مند هستند و خود را جزئی از ایران و ملّت ایران می‌دانند. حتی آن دسته از واحدهای پیرامونی که امروزه قسمتی از آنها بر اثر تجزیۀ سرزمین ایران در خارج از مرزها قرار دارند، در نتیجۀ میل طبیعی و ارادۀ خودجوش خود، از ایران جدا نشده‌اند، بلکه سیاست‌های بین‌المللی و رقابت‌های سیاسی روسیه و انگلستان این مناطق را از پیکرۀ ایران جدا کرده است. چنین وضعی را در قضایای تجزیۀ آذربایجان، کردستان، ترکمنستان، بلوچستان و خوزستان می‌توان به روشنی مشاهده کرد. هر یک از این ولایات طی قراردادی تحمیلی یا با وساطت قدرت‌های روسیه و انگلستان، هماهنگ با سیاست کوچک‌سازی ایران در دورۀ افول قدرت مرکزی و برخلاف میل مردم آن مناطق، تجزیه شدند.

قبل از تحلیل و بررسی تهدیدات امنیتی ناشی از تنوع قومی، ضرورت دارد روابط میان مرکز و واحدهای حاشیه بر پایۀ نسبت‌های تجانس بین آنها بررسی شود. نسبت‌های تجانس با سه متغیر و شاخص اساسی، یعنی زبان، مذهب و قومیت ارزیابی می‌شوند؛ زیرا این سه متغیر نیرومند بر الگوی هم‌گرایی و واگرایی و روابط متقابل بخش مرکزی و حاشیه تأثیر می‌گذارد و زیرساخت گرایش‌های عاطفی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی گروه‌های پیرامونی را نمایش می‌دهد.

 

1ــ قوم آذری:

این گروه، که پس از فارس‌ها، بزرگ‌ترین قوم در ترکیب ملّی ایران است، عمدتاً در بخش شمال غربی ایران، در استان‌های آذربایجان غربی، آذربایجان شرقی، اردبیل، زنجان و قزوین استقرار دارد و ادامۀ آن به استان همدان و غرب گیلان گسترش یافته است. علاوه بر این، در شهرهای تهران، قم و اراک نیز به صورت ادغام اجتماعی جمعیت بسیاری را شامل می‌شود. آذری‌ها موقعیت اجتماعی بالایی در میان ملّت ایران دارند و نخبگان سیاسی، فکری، مذهبی، علمی و فرهنگی آنها از جایگاه اجتماعی شاخصی در سطوح ملّی و محلی برخوردارند.[14]

آذری‌ها در متغیرهای لهجه و احساس قومیت با اکثریت ملّت ایران، یعنی فارس‌ها، تفاوت دارند، اما در متغیر دین و مذهب (شیعه) و نیز تکلم به زبان رسمی کشور، یعنی فارسی، با اکثریت ملت مشترک‌اند و عده‌ای از نخبگان آنها رهبری فکری و مذهبی شیعیان را در ایران و خارج از کشور، بر عهده داشته‌اند. منطقۀ آذری‌نشین ایران، با آذری‌های قفقاز در سه متغیر زبان، قومیت و مذهب همسان‌اند؛ زیرا قبل از معاهدات گلستان و ترکمنچای، آنها به صورت یکپارچه بخشی از ایران تاریخی و باستانی بودند. نکته اینجاست که هرچند آذری‌های ایران کنونی وجوه مشترک بیشتری با آذری‌های قفقاز و ساکن در آن سوی مرزها دارند، گرایش شدیدی به ملّت ایران نشان می‌دهند و خود را جزء لاینفک آن می‌دانند. شاخص‌های اتحاد و پیوند آذری‌ها با ملّت ایران را می‌توان در موارد ذیل جستجو کرد: 1ــ وجود نظریه‌های ایرانی بودن قوم آذری در ادوار گذشته و انتساب آنها به قلمرو جغرافیایی کنونی موسوم به اران؛ 2ــ تضاد تاریخی آذری‌ها با عثمانی‌ها و ترک‌های آسیای صغیر، 3ــ مهم‌ترین اقدام سیاسی آذری‌ها را باید تأسیس دولت صفویه دانست که پس از دوره‌ای طولانی هرج و مرج در کشور توانستند دولتی فراگیر و یکپارچه و به تعبیر امروزی «دولت ملّی» در ایران به‌وجود آورند. همچنین در دورۀ قاجار، تبریز مقر ولیعهد ایران بود و شاه جدید از تبریز رهسپار پایتخت می‌شد؛[15] 4ــ حضور فعال و مؤثر در تبدیل مذهب رسمی کشور به تشیع در دورۀ صفویه که از مهم‌ترین اجزای سازندۀ هویت دینی و ملّی ایرانیان به شمار می‌آید؛ 5ــ انتشار جغرافیایی آذری‌ها از کانون اصلی به سوی بخش مرکزی و قلمرو فارس‌نشین ایران؛ 6ــ پرچم‌داری جنبش‌های سیاسی ــ ملّی ایران، به‌ویژه در انقلاب مشروطیت (1285.ش). آذری‌ها مهم‌ترین اقدام سیاسی خود را در اوایل قرن بیستم در سازماندهی نهضت مشروطه و تداوم مقاومت مسلحانه به رهبری سرداران معروف، ستارخان و باقرخان، که به تصرف تهران انجامید، انجام دادند. این اقدام ملّی، به دنبال سوابق سیاسی پیشین، بر گرایش وطن‌خواهانه و ملّی‌گرایی آنها دلالت دارد. این جنبش را می‌توان سرآغاز تأسیس دولت ملّی در ایران دانست؛ به عبارت دیگر انقلاب مشروطه، دولت ایران را، که تا آن زمان «دولت سرزمینی» بود، به «دولت ملّی» تبدیل کرد؛ 7ــ مشارکت در مبارزات سیاسی منتهی به انقلاب اسلامی (1357)؛ 8ــ ایثارگری و فداکاری به خاطر منافع ملّی و دفاع از سرزمین به‌ویژه در جنگ ایران و عراق؛ 9ــ مشارکت فعال و جدی آذری‌ها در امور سیاسی، اجتم

/ 6 نظر / 61 بازدید
محسن

سلام یک ایل دیگه لر هست که در اطراف بهبهان هستند بنام شهرستان بهمئی که ایل بزرگ بهمئی نامیده می شوند البته خیلی از انها در شهرستان باغملک ودیگر شهرستانهای استان خوزستان زندگی می کنند که شما ذکر نکردین.البته بهمئی سردسیر که شهر دیشموک است که در استان کهگیلویه وبویراحمد قرار دارد البته شهرستان بهمئی که بهمئی سردسیر نام دارد نیز در همین استان است.

محمد

با سلام.با اینکه آمارتان با واقعیت فاصله چند صد کیلومتری داره. بهتره آمارتون رو با ذکر منابع معتبر اعلام کنید،در هین صورت اتهام دروغ گویی رو از خودتون پاک کنید.

ی

مایه تاسفه که قوم لر به اندازه کرد برای شما مهم نیست.لرها قطعا"جمعیتشان 2برابر کردهاست

پدر

عین متن شما: .....""""براساس سرشماری‌های انجام‌شده، بخش اعظم ملّت ایران ــ بیش از 99 درصد ــ مسلمان هستند، پس از مسلمانان، پیروان مسیحیت با 13/0 درصد بیشترین فراوانی را دارند و در مرتبه‌های بعدی، به ترتیب: زرتشتیان، یهودیان و پیروان دیگر ادیان با نسبت‌های بسیار ناچیز ــ کمتر از 05/0 درصد ــ قرار دارند.""""" ..... این که جمعش از 100 درصد بالاتر رفت، یعنی واقعاً گل کاشتی استاد، ...یدی به الک. پس قوم لر و اقوم دیگه کجا رفتند؟ همینجوری مزخرف تحویل میدی به خیال خودت تولید علم کردی؟!! ای سرچشمه‌ی حماقت، ای مبدا کودنیت...

لر

سلام واقعا رسماااااااااااااااا ریدی با این اطلاعاتت [خنده]

آمار سرشماری سال 1375 نشان می‌دهد که 82 الی83 درصد مردم فارسی صحبت می‌کنند و 86/2 درصد از آنها فقط فارسی را می‌فهمند، همچنین 32/14 درصد از ملّت ایران فارسی نمی‌دانند. جمع کل : 118.32